Home arrow Blog
Friday, 24 November 2017
به قول یه عزیزی فعل رفتن فعل خیلی سختیه PDF Print E-mail

Written by faraz, on 10-10-2013 01:52

Views : 2810    

Favoured : 608

Published in : post, Daily Post


دو سال پیش تو یه همچین روزی یادمه نشسته بودم با کلی رخت و لباس و کتاب و عکس و تو کلنجار این بودم که کودومو بردارم کدو مو بر ندارم. آخه میدونید که فقط دو تا 23 کیلو خاطره اجازه داره هر آدمی با خودش ببره ، اون روز و هیچ وقت فراموش نمی کنم صبحی که نمی خواستم از جا بلند شم یه ظهری با دو تا ساندویچ سرد و دو تا پپسی و آدمی که پیشش آرامش داشتم ، حس عجیبی بود نمی دونستم باید شاد باشم یا غمگین ...هنوز بعد دو سال دلم براش تنگ میشه و تنها چیزی که آرومم میکنه یه تیکه هایی خاطره ست که با خودم اوردم ازش. عصر اون روز رفتم سراغ مادر بزرگ ، مریض افتاده بود رو تخت ، با هم صحبت کردیم به سختی حرف میزد ژ، بهش گفتم میرم برات دعوت نامه میفرستم بیا پیشم . همیشه انو که میگفتم میگفت باشه فقط یه خونه ایران میخوام شاید خواستم برگردم، شاید خالت خواست بیاد مشهد باید جا داشته باشه ، ولی این دفعه یه نگاهی بهم کرد و گفت دیگه نمی تونم بیام بعیده زنده باشم وچشم اشو دو بار باز و بسته کرد و شش ماه بعد چشم اشو واسه همیشه بست و من پیشش نبودم  . این دفع که برگردم معلوم نیست عکس کیه باید سیاه سفید کنم. حالا جای عجیب ماجرا اینه که امروز شد جشن شکرگذاری اینجا و البته روز معمار دقیقا زمانی که من تصمیم گرفتم دیگه معماری رو نمی خوام ادامه بدم ، حالا امسال سال دوم همیشه یه دلیلی واسه خوشحالی زیادتر دارم با این بسته ای که پر از طعم و مزه و خاطره است که از مشهد اومده فکرشو بکنین باقلوا خانگی ، زعفرون، چای سبز ، هل ، زیره ، گلاب قمصر که خودم خریده بودم از کاشان سه سال پیش ، کلی سبزی خشک واسه آش و کوکو. از سال پیش حالا من و مزدک دو نفری جشن میگیریم آخه اونم همین روز فقط سال پیش اومد ، دو روز پیش شروع کردم به نگاه کردن عکس ای دو سال پیش و آخرین عکسی و که میدیدم با چشم ای گریون شاهین نجفی میخوند که زندگی همش غمــــــــــــــــــــــــه که زندگی همش غمــــــــــــــــــــه ، حال جدایه تمام خوشحالی ها و جشنا و لذت های کوچیکی که واسه خودم میسازم و میزارم تو فیس بوک این غم همیشگی با هامه و نمی دونم چرا ، این غم شده رفیقم و جزئی از وجودم، و تنها مرهمم یکی از همون خاطره هاست که اوردم ، خیـــــــــام ، یک از بچه ها میگفت خیام مگه چنتا شعر داره که من هر روز میخونم و رفتم تو ژست ، ولی اون نمی دونه که همون چنتا شعر واقعن درمون این غم درونی منه واسه چند لحظه


Last update : 10-10-2013 01:52

برگزیده ها Save to del.icio.us

Users' Comments  
 

Average user rating

 

No comment posted

comment



mXcomment 1.0.4 © 2007-2017 - visualclinic.fr
License Creative Commons - Some rights reserved
 
< Prev   Next >